تبليغاتX
چشم انتظار

کدهاي خفن جاوا اسکريپت

سلام به همه دوستان گل . بخوان بگذر 5 رو نمی خواستم بذارم ولی به

احترام دوستان(مخصوصا" الهه جان و ..........)

که همیشه درکنار من بودن و با حضور سبزشون باعث دلگرمی من میشدن بخوان بگذر 5 رو هم گذاشتم.



بخوان و بگذر (5)

می خواهم داستان را بازگو کنم!!!

پس بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت!

مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی بگذر!!

بگذر!! فقط بگذرکه من انگشت اشاره را بر لب گذاشته ام و سکوت را نشانه گرفته ام!

که من

شب ها سکوت را سکوت کرده ام تا همانند تو خواب های شبانه را صبح تعبیر کنم!

!بخوان و بگذر!

که اگر جای من بودی فکرهای پریشانت تعبیر را تغییر نمیداد!!!

بخوان بگذر! مثل روز هایی که گذشت!

مثل شب هایی! که ساعت از دو می گذشت و من! سکوتم را یاداشت می کردم!

تغییر در من جوانه خواهد زد!؟ سوال مبهمی ست؟!

مثل ان پیامک هایی که تعدادشان به بیست میرسید و تو !

یــا جوابی که خواندنش ثانیه را هم نشانه نمی گرفت! ؟؟

باز می خواهی بگویی خودت را جای من گذاشته ای!؟؟

که اگر اندکی گذاشته بودی فکرت زودتر از عقلت جواب مرا نمی داد

که اگر گذاشته بودی!

من پایان را سر اغاز کرده بودم

فکرهایم پریشانیم را غیبت میکنند.


دوستان مثل مطلب قبلی از بخوان بگذر(3) شروع کنید و اونایی که هنوز نخوندن

از بخوان و بگذر(1)

 

بخوان و بگذر(4)

 

ای کاش مثل هر شب! شبم صبح و صبحم صبح نمیشد؟

که شد!!!
اینک، چند شبیست که ساعت از دو می گذرد و هیچ حرفی نیست!

با خودش چه فکر میکرد؟!

که اینگونه بی دلیل حرفهایم را خواند و گذشت!

در این مانده ام که فکر می کرد ؟! ادمها این گونه فهمشان کم است!!!

بگذار برایت بگویم که خدا میداند و بس!!که حتی اندکی نیز قانع کننده نبود!!!

که اگر بود شب را راحت تر از او خواب میدیدم!

اری راحت تر از او خواب میدیدم!

با خودش چه فکرمیکرد که اعداد پیامکهایم به بیست میرسید و او جوابش را با پیامکی می داد

که حتی خواندنش ثانیه را هدف نمی گرفت!

این بار هم ، بخوان و بگذر! مگر ان وقت که خواندی نگذشت؟!

خیال برم داشته بود !فرقی میان تو و انها نبود!

    بود؟

جواب های کوتاه و چندین کلمه ایت ظاهرت را گویا کرد!

ای کاش اشتباه میکردم! و ای کاش اشتباهم را به رخ میکشید !

پناه بر خداوندی که بدون اندکی حرف با ماست.

پایان گفتگو هایم را اغاز کرده ام.

 

 


بخوان و بگذر(3)

 

شب است!

و من سکوت را سکوت کرده ام!

تا شبخوابی را به یاد بیاورم

انگشت اشاره را بر لب گذاشته ام و سکوت را دستور میدهم!

حکم رانی شده ام که حرفهایش را به زور به خودش تحمیل میکند

تو قانع شده ای قانع؟!

روزگار چند روزی گذشته است!

حرفهای ادمک شیرینیش را به کام تلخ داده است!

اینبار می خواهم برجک های حقیقت را نشانه روم

خیال برم داشته است!؟

که حقیقت هایم کام شیرین را به اثبات کشانده است!

به خودم امده ام!

که دیگران چه زود پذیرفته اند و من!

درگیر قانع شدنم!

احساسم به من دروغ نمیگوید

وتو باز در ذهنت بگو....!!!

 


برچسب‌ها: بخوان و بگذر, 4, 3, شب و صبح, بخوان و بگذر 1 2 3 4 5, پایان گفتگو ها, سکوت, روزگار, حرف دل, حقیقت, دروغ
+ نوشته شده توسط شاهین در شنبه نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 2:42 |
سلام جاداره سال نو رو به همه تبریک بگم و از تمامی دوستانی که همیشه لطفشون رو از ما دریغ نکردن تشکر خواص کنم امیدوارم که سال بسبار خوب و رو به موفقیت دوچندانی رو داشته باشید...
دوستانی که هر دو مطلب رو هنوز نخوندن از بخوان و بگذر! (1) شروع کنند.
  
 
 
   بخوان و بگذر!
(2)

ساعت از دو بامداد کمی گذشته است!
هر شب احساس می کنم

باید حرفی بزنم که اگر نزنم شبم صبح و صبحم صبح نمیشود!!!

یادت که نرفته است؟!

گفته بودم بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت!

مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی!بگذر!!!

که اگر فکر کرده بودی؟!به عمق حرفهایم رسیده بودی!
تو از عمق میترسی؟؟؟
عمق چیزی جز حرفهای دل من نیست!

کوچک با کلی حرف که دوست دارم درک کنی

و به دلخواه

بگذری یا پایداریت را اثبات!!؟!!.




=================

      بخوان و بگذر!
(1)
 

بگذار برایت حرف هایی رابگویم!

مگر چه میشود؟

یا اتمام را سر آغاز میکنی! یا شروعش را با حقیقتی اغاز!

دلمان خوش است؟ که حتی حرفهایمان به خودمان اعتماد نمی کند!

 چه برسد به تو!که گفته هایم را گفته می دانی و جوابت را اعتقاد؟!

راستش را بخواهی ان روز نه باران بود نه برگ های خشک شده پاییزی!

همانند دیروزی بود که نه تو و نه من تو را دیده بودم!

همانند روز های عادی! که حرفهایم برجک ها را پایین می اورد؟!

به حرفهایم گوش کن؟

که حقیقت را فریاد میزند!

و مشکل ؟! گوش های ما ادم هاست که ادمک را ترجیح میدهیم.

حقیقت را دروغ و دروغ را حقیقتی شیرین می نامیم.

اری که هنوز حقیقت هایم شیرین است و تو هیچ چیز را نمیدانی؟؟؟

بخوان و بگذر! مثل روزهایی که گذشت! مثل شعرهایی که خواندی و اندکی فکر نکردی بگذر
و در خواب عمیق شبانه ات لانه کن
که از ته دل دعا میکنم شبت صبح شود و صبحت پابرجا ! ! !

برچسب‌ها: بخوان و بگذر, 1, حرف, اعتماد, گفته هایم, پاییزی, که نه تو و نه من, حرفهایم برجک ها را, مشکل, حقیقت را دروغ و دروغ, شعرهایی, که از ته دل دعا میکنم
+ نوشته شده توسط شاهین در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت 23:10 |


 

کمی می دانستم

که پایان این راه هم چراغی نیست

 

یادتان رفته که مدام می گفتید ! : تو سنت کم است ! تو نادانی !

اما من مدام می دانستم و می دیدم

که در هر راهی که پا می گذارم

پایانش وصل می شود به اولین ردپایم

 

راه های برفی هم که تمام شده اند

ما در آغاز این بهار بی قرار ایستاده ایم

 

شما هم می بینیدش پشت اولین کاج همسایه !

می دانستم , آنروز کمی

اما اکنون با صدای بلند اعلام میکنم

که این بهار ما همگی عزادار آیینه و تاریکی هستیم

 

بی قرارنباشید

می دانید که من اهل شلوغی و زاری و تن پوش ِ سیاه نیستم

 

اما ,خوب دیگر ,آدم عزادار باید کمی مکث کند

 

باید کمی کم بیاورد

 

عجیب نیست که من هم کم آورده ام

چه انتظاری دارید

نگفته بودم که پیش گوی آمدن باد ورفتن آفتاب هستم !

 

گفته بودم ؟ ! ؟


راستش

فقط گاهی انگار می دانم

که همه راه ها به تاریکی بی چراغ ختم می شوند .

 

 پ ن: همان گونه که مرزهایت تاریک و  تار بود ، تاریکی را احساس می کنم.

پ ن: یادت که هست؟؟!!  از خداوند بیامرزدمان ، چندی گذشته است و انتظاری نیست!

پ ن: که من اهل شلوغی و زاری و تن پوش ِ سیاه نیستم

 اما ,خوب دیگر ,آدم عزادار باید کمی مکث کند

پ ن:پس مکث می کنم انقدر که به سکــــــــــــوت تبدیل شود !!!

                                 من حتی سکوتم را مکث میکنم ،! ،! ،،!!



 

+ نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 20:15 |


 

خیلی پیچیده نیست

یعنی

باید کمی صبوری کنی

و بی درنگ مسافر ِ راهی نشوی

که امتدادش   حتا

کاج ها را خسته کرده است

!

مثل همین سه شنبه که به خانه می روی

در خیابان طولانی کارخانه

مدام  وانمود کن

هیچ اتفاقی نیفتاده است

و وقتی به خانه رسیدی

طوری کلید بینداز

که راه چندان هم طولانی نبوده است

و

اگرهر روز  ادامه اش دهی

 کوتاه ترهم  می شود

درست مثل شبی

که فراموش کرده بودی

کسی که کنارت خوابیده

تنش سردتر از همیشه است .

 پ :و چه زود ! یا شاید هم کمی زود تر از زود !!!

پ ن: خداوند بیامرزدمان ! سرمایم را احساس کرده ای و مدام گلبافت هایت را چنگ میزنی

پ ن: و هنوز  دوست داری !!؟؟!! که دستانم یخبندانی باشد  و  حرفهایم ؟! به قول خودت برجکت را پایین بیاورد!!

 درست مثل سربازانی که هم اکنون ! پرچم را پایین کشانده اند !!! وقت خواب من فرا رسیده است!

پ ن:راستی ؟؟؟ ! پست من نگهداری برجک است نه...


=========================


                       لابد حق با همه است

تو

خواهرت

مادرت

نزدیک ترین دوستانت

وخویشاوندان سال ها ،

از دور

یا حوالی خانه

خیلی فرق نمی کند

بهار

زمستان

یا تلخی تابستانی که هنوز هست.


انگار از پشت آیینه می خندی

به همه

حتا من که لام تا کام

لبانم را به اندوه آغشته ام

وبلند بلند وهراسان خیره می شوم

به شبی

که تنها ستاره اش  ... خاموشی است .

 

راستش رابخواهی:

دلخوشی ا ین روزها یم

مرگی است

که به وفور تکثیر می شود

لا به لای عکس ها

و گلایل های غمگینی که درسبدها می خندند ...

 

این سکوت که می بینی

پلی است

که چشمانم

یک سویش منتظر

وسوی دیگر مردی باچمدانش..

شاید پیش از طلوع

سپیده ای بیدار شود .

 

لابد ...

این روزها حق با همه است

جز من

که منتظر ایستاده ام

و بی دلیل سکوت می کنم


پ ن:!!! انقدر شب ها ! سکوت را زمزمه کرده ام
که صدای تیک تاک ساعتم را سکوت می شنوم!!!

پ ن:لابد حق یا همه است؟؟؟

پ ن: وقتی همه از عشق می گویند و من از دوست داشتن!
وقتی انها عشق را می پرستند ومن
 عشق را تنها واژه ای برای ابراز دوست داشتن.!!!

اری حق با همه است ؟؟!!

بگذار انتظارم را  ادامه دهم و
سکوتم را بی دلیل نشکنم ...!
+ نوشته شده توسط شاهین در شنبه هشتم بهمن 1390 و ساعت 4:24 |


آفتاب بی سایه و

شب بی ماهتاب

خواب بی رویا و

بیداری بدون آگاهی

و گام زدن در مرز های ناشناخته پایان راه

بی حتی نیم نگاهی

به دژخیمان و

دروازه بان


پ ن: و تیر شلیک شد!!!

پ ن:گناهم چه بود !!؟؟؟؟!! مرزهایت برایم نا آشنا بود و تو؟!؟  فکر وذهنت هدف بود هدف

پ ن: از این ناراحتم!!! که قلبم هنوز ! تیر میکشد > و > او !!!  بی تقصر سیـــری از درد میشود.

پ ن: ؟!؟ گناه من چه بود !  که ان روز خورشید هم ، کم نور ! سایه ات گمنام ، شبم بی مهتاب و مرز و

        بومت نا پیدا ؟؟

پ ن:گناه من چه بود که نگاه کردن به این سو یا به آن سو فرقی نمکرد !!!

من چشم بسته مرز ها را عبور کرده بودم !

پ ن: به خودت بیا ! که تیرهایت از هدف دورتر بوده است! این گونه  نیست ؟؟؟؟؟

که اگر نبود همه چیز سر جایش بود ؟ یا پایان راهش ! !!



=======================



خيابان ها هرز مى روند


زير پاهايم


خواب ها هرز مى روند


زير پلك هايم


و حرف ها...



دستم به هيچ سيبى نمى خندد

و هر روز


بزرگ تر مى شود


شكل آشفته درخت


از طرحى كه باد به خاطرش مى آورد


هيچ كس باورش نمى كند؛


كه حرف هاى آدم هم، ته مى كشد


درست مثل جيب ها


مثل كاسه ها


مثل سيب ها



انتهاى اين روزها...


همان خيابان هرز زير پاها!!!


منتها  !!!


اين بار از سمتى مى چرخيم


كه باد حرف مى زند

 

پ ن: میخواهم انقدر دست به سیبی نزنم، تا درخت بالا بیاورد!!!میدانم  ! سیب سقوط خواهد کرد!!!

پ ن: شاید هم باد ؟؟؟؟؟!!!

 اخر که سیب را خواهم دید؟؟ میان ان همه برگ !میان ان همه چشم!!! که چشم مرا ندارند!!!

پ ن :به راستی که حوا ناقص العقل بوده است!!! کمی صبر....آری صبر!!

پ ن: و ادم جاهل ؟؟؟!

این روز ها که نه حوا هایمان و نه ادم  هایمان ادم هستند  !

پ ن:درخت پر بار میشود و ما ،!! پیر

پ ن : سن هایمان در حال اوج گرفتن است و تو من تو من تو من!!؟ ،، وثانیه ، به ثانیه اتمام میشود.

یادت همیشه هست !!!




Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

+ نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیستم دی 1390 و ساعت 0:18 |


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTfwJLar_KPRieaaadbslpAk9EboU3M9Pq9WZ6gT44dpX3qhVQdXuaMAMRqTw

من چاره ای ندارم

جز بد شدن و بد بودن...

خشم و دسیسه و نیرنگ...

فریب و دروغ و

خاموشی...

وگرنه چه کسی این داستان پیچیده را

حتی باور میکند؟

چه برسد آنکه روایت کند آن را

دست کم جوری که باور کردنی باشد!


پ ن : عمری یست که حرف هایم را به در میگویم و دیوار حرفی  را به تو نمی رساند.

پ ن: انقدر به دلیلش فکر کرده ام که هنوز هم دلیلش!؟ دلیلی ندارد؟...!!!

پ ن: من حرفهایم را به دیگران رسانده ام !!! ؟ انها همه میگویند!!! اشتباه کرده ام!؟؟
چه میشود کرد ؟! وقتی بیشتر نمیتوان توضیحی داد!!! وقتی خودم هم دلیلش را نمیدانم؟؟؟
پ ن: اری !!! پس هم اکنون  من بد ! خشم و دسیسه ونیرنگ ،، فریب و دروغ ،،، و هنوز هم خاموش، دلیلش را که میدانی ؟       ( سوال؟؟؟ و جوابش هنوز سه ...)


=========================

درست شبیه طفلی

که نمی داند روز اول دبستان

شبیه ریسمانی ست

                           که برفراز مغاک بسته اند    (مغاک =گودال)

بی اینکه  بداند

بازی گوشی هایش

پشت نیمکت ها

فرق دارد

با حیات بــــزرگ خانه

،،

دهانش را باز می کند

و می خندد

به معلمی که خنده از یادش رفته است

...

باور کن

اگر نجنبی دستت رو می شود

و بعد دیگر هر چقدر تقلا کنی

می شوی

همان طفلی که از مدرسه برمیگردد

و موقع برگشت

مجبور است

به زمین و آسمان ناسزا  بگوید .

بیچاره بچه ای که تو باشی

پ ن: دیر شده است یا نه ؟؟؟ نمیدانم

پ ن: انقدر فکر و ذهنم مشغولت بوده است که انگار، چندی نگذشته و تو، فقط برای چند روزی رفته ای.

پ ن : تو؟ بچگی کرده ای یا من ؟؟؟ هنوز هم نمیدانم؟!!!

پ ن:شاید هم ! فرقی نمی کند و تو سال هاست به زمین و آسمان ناسزا گفته ای؟؟ !
پ ن: سوال؟؟؟ سوال؟؟؟ و جوابم هنوز سه ...  است

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و ششم آذر 1390 و ساعت 19:6 |

http://devid.jalbum.net/Studie-macrowork/slides/1200dripdrop-021.jpg

من آغوش ترا

بار ها و بار ها

در رویا ودر

واقعیت

تکرار می کنم و

نفس می کشم و

دوباره باز

به عمق تیره آب های تاریک می روم.


پ ن: با خودت چه فکر میکنی ؟

پ ن: من سنگی بودم که با هر پرتاب ، نفس
 میگرفتم و ته اب می مردم .

پ ن:اعتراضی نیست !!! سوال هایی دارم و یک خواهش؟!

پ ن:برای یک بار هم که شده شیرجه ای بزن و بسویم بیا
راستی ؟؟؟؟ یادت باشد سوال زیاد دارم و تو نفس هایت کم

پ ن: نترس سرت هم به سنگریزها بخورد چیزی نمیشود خودی هستند!!!! یادت که هست

====================


  قهرمانها!!!

قهرمانهايمان در ميدان رزم تنهايمان گذاشتند وگريختند

                                             تا همچنان قهرمان باشند

وما خود را کشان کشان به گوشه فراموشخانه ها کشانديم

اينک       همان قهرمانان پرهيز کار

                     فرياد مي زنند"

                                           پس چه شد ؟

آنهمه  ايمان

آنهمه اراده

آنهمه اميد

                            اي نفرين بر ايمان

                         نفرين بر اراده

                        نفرين بر اميد

 قهرمانان پوچ ما !!!

                        ما براي کشتن اين القاب خاک آلود

                     چنين خود را به لجن زار کشانديم ،

ما شرف قهرماني خود را مدتهاست

                                                          قي کرده ايم                (قي= بالا اوردن-استفراق)

 شما نه شير بيــشه هاي نبرد                      که

           کفتار پليد گورستان هوسهايتان  بوديد

                    بدرود قهرمانان

                         بدرود

پ ن:پس ، خودت مي گويي؟ ميدان رزم را به چه سرعتي ترک کردي؟؟
پ ن: راستي؟!!!! قبل از اينکه جوابي بدهي بگويم!
جواب ها تئوري هستند نه عملي خيلي ها به بهانه عملي شتاب زده دويدند و هنوز....

پ ن :در پي اينم ؟ اين وسط من قهرمان اين رزم . دشمن ، فداکار يا ابله بودم

پ ن:ديگر چه دردي هست من در لجن زاري هستم که کنارش آزاد راه ي ساخته اند
 و مردم با سرعت ،،، هر تواني ،،،که تو بگويي 2 ، 3

چه ميدانم!!! از کنارم ميگذرند و بوي از من نمي فهمند.

پ ن:ان شب از کنارم گذشتي از بويت مشخص بود عرق کرده بودي و خسته و ناتوان !!!
حالا کلي فهميده ام ،سرعتت خيلي بالا بود

پس بدرود قهرمان بدرود.( جوابت را مينويسي يا نشان ميدهي(عملي - تئوري) چه ،  فرق مي کند؟؟؟ )


+ نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت 1:22 |

         


بي هيچ سلاحي،

روي صندلي ام مي نشينم

 و صداي كليد را مي شنوم

كه قفل در مي چرخد.

قاتلِ من، روزي

تمام پله ها را بالا مي آيد.

صداي خيابان بلند است

وفرياد هاي من هرگز،

كسي را به سمتِ اين پنجره نمي كشاند.

صداي خيابان بلند است

ومن هرگز

با خود اسلحه اي حمل نكرده ام.

پ ن: راستی؟؟!!! در قفل بود یا قفلش کردی؟
پ ن: پنجره ام را چه؟هنوز هم گل گرفته است؟؟

پ ن :شنیده ام اندکی از حرف هایم به گوشت رسیده است.
با خود اسلحه ای حمل نکرده ام بیا که کلی حرف برایت دارم
یادت نرود جواب سوالاتم را با خود بیاور کامیون دم در هست( در بست)



========================



          فردا


از پشت پنجره اتاق

لابلاي درخت پير

هر روز تو را مي بينم/ از در خانه من مي گذري.

با لبي خاموش نگاهي گويا

با قدمهاي سنگين وخيالي سبکبال

                   از در خانه ام مي گذري

                 هر روز تو را مي بينم

       فردا هم خواهي گذشت

اما ديگر تو را نخواهم ديد

زيرا ..........

انقدر به ذهنت فشار بياور !!!
که يادت بياييد
ان روز ها تو مي امدي و اين ديوار سدي بود بينمان
ابله ؟! اری ابله !!! من براي با تو بودن در حال دور زدن ديوار چين بودم!
حالا تو رفته اي؟!؟ به کجا ؟ نميدانم  ، نميدانم؟؟؟
 شايد تو هم براي ديدنم ديوار ها دور ميزني؟؟؟
شايد هم براي نديدن هم همديگر را دور ميزنيم.

راستي که زمين گرد است



+ نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه نهم آبان 1390 و ساعت 19:43 |

            قمار


پيش از اينکه سوت آغاز نواخته شود            

                                                     دويدن را آغاز کردم

                        از همين است که چنين خسته ام

معلمي مي گفت:

             عشق شمشير است    و    دوست داشتن سپر

                  ما هميشه سپر را بر ميداريم

احتمال خفيف برد

                    بهتر از پاک باخته ميز را ترک کردن است

پيش از آنکه سوت آغاز نواخته شود

                                        پريدن را آغاز کردم

زين پس با دست خالي

                              قمار مي کنم

                                           مزيتش اينست که چيزي هم نمي بازم

پ ن: آری ! ارزش تو بودی که از دست رفت.
می خواهم بیایی ، اگر بیایی؟ با دستان خالی قمار  میکنم
خیالم امن است تو را نمی بازم (ای سکه ی طلای طرح قدیم) یادت همیشه هست
حیف که ارزشت ثابت نیست تا مثل بچگی ها بگویم
2تا !!!  یا یه دنیا
دوستت دارم.
 

                            
 با اينهمه باخت بازم قمار ميکنم


=======================




گورم را با خودم بر مي دارم

در چمدانم

و اندوه هايم را

يکي يکي بسته بندي مي کنم

 
نه !!!

زندگي

دلخوشي ساده لوحانه اي ست

لبخندي ست

از سر رضايت و تسليم

که بر چهره ام نمي نشيند

بوسه هاي تو را بر مي دارم

در چمدانم

مي ريزم در جعبه نقره اي کوچک

و اتاقمان را مي پيچم در شالم


و تو

اي خداي مهربان

تو بمان

فقط براي همين جهان
!
پ ن :این جهان را برای تنهایی ما افریدی!!!
کفر نمی گوییم ، تنهایی را حس نکرده ای

پ ن: هرچند ما ادم ها تنهایت گذاشته ایم اما ...


پ ن: مي خواهم انقدر بروم که خدا هم مرا پيدا نکند
حرف هم نمي زنم ،در راه ديوار ها گوش دارند
اما موش های گوش دار ، جایم را نشان نمی دهند
یادت با من است خوب میدانی موش از گربه هراس دارد. (ملوس)



+ نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و سوم مهر 1390 و ساعت 19:8 |



شعبده باز،

دست در کلاهش بُرد

تفنگي بيرون آورد

و به خودش شليک کرد...

همه دست زدند!!!

به‌جُز

مردي که از روي زمين

خون‌ها را پاک مي‌کرد... ?


پ ن: چرا !!! ، چرا ترس از ان داشتی ! که دیگران خنده ای کنند

پ ن:هنوز هم  نمی دانم منظورت این بود که تنها برای توام یا تو برای دیگران؟

پ ن: شاید هم ترس از ان داشتی که محبوب تر از تو شده ام؟؟؟

(کمبود در تو احساس میشد)


========================



پس، زندگي

مرا

در جايي از زمستان

فراموش کرد؟

 

فراموش کرده بودم

آستين امروز

اشک هاي ديروز را

پاک نمي کند

پ ن:همان طور که فراموش کرده بودی

پ ن: زیر استین دیروزهایمان مار پرورش نمیدادم

پ ن:صادق بودم و مجبور به بازیگری


+ نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 و ساعت 16:8 |
                                                                                                           حسين پناهي
 

چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان

نه به دستي ظرفي را چرک ميکنند

نه به حرفي دلي را آلوده

تنها به شمعي قانعند

و اندکي سکوت......

پ ن:قرارمان سکوت بود ؟
پ ن : حالا که دیگر همه میدانند؟ نیت کن و سکوت را پابرجا !!!
پ ن :قرارمان ! این پنج شنبه ، تنها با یک شمع و اندکی سکوت .
پ ن: هرچند میدانم قرارهایمان یادت نمیماند ( _  بیماری و بشدت مریض (دیوانه)     )

                                                                                           


====================


جاده در دست تعمير است ؟
حتم دارم...

كارگران در تمام جاده ها مشغول كارند!

همه راه هايي كه تو را به من ميرسانند

در دست تعميرند!

و اگر نه

تو حتما مي آمدي ...

پ ن :باشد !!! به دیگران هم میگویم ، خودم را خر کرده ام

به خودم میگویم؟

پ ن:اگر خر کردنت به اتمام رسیده است میخواهم در همان طویله ای که تو هر شب در آن

خواب مرا میدیدی طبق معمول خوابم ببرد.


+ نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 و ساعت 14:53 |

 

           بيداري مکرر

                    

 

حسودي ام مي شود

وقتي اين همه خواب مي بيني

و هي جوان مي شوي

و من هر شب

از بيداري مکرر خويش

                           آشفته مي شوم

اين بار اگر ببينمت

برايت خواهم گفت

يا به جاي من هم بخواب

يا پنجره ي مهرباني ات را

                               کمي بازتر بگذار

پ ن:نه انقدر باز که هر کس واردش شود

پ ن:  مهمانسرایت از زبان نمیافتد

 

 

====================

 

               چندمين غروب

 

  چندمين غروب بود

که نيامدي

ماسه هاي ساحل پر از تکرار قدم هايم بود

و من دريا را

              تا ته بيقراري سر کشيدم


پ ن:زخم هایم از تو نیست اگر بود شوری دریا یا تسکینم میداد یا زجر

پ ن:اری، زخم هایم از داخل است مستش کردم ، دوایی نبود ،هوس اب دریا را دارم

پ ن:و امید دارم ، دیر یا زود دریا دعوتت خواهد کرد لیوانت یادت نرود....

 

 

+ نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه یکم شهریور 1390 و ساعت 0:51 |



در جشن تولدت امسال

...با اين باد سردي که مي وزد...

زحمت نکش!

لازم نيست فوتم کني.


پ ن:هوایت هنوز، بوی خاطراتی را میدهد که خوب یادم هست.

پ ن: خواهشا"  ، خواهشا"  در کنارم نفس هم نکش ، بازدمت هم آزارم میدهد.



======================




حرفي براي گفتن

نيست؟!

بايد

سپيدي کاغذ را

باور کنم ؟

پ ن: سپیدی نامه ام سکوت بود.

پ ن: درکنارش رضایتی که تو نفهمیدی (نفهم).


========================



يک)


 

دنبال بازيچه ي گم شده اي

 تمام سوراخ سنبه هاي خانه را گشته ام

 نيست

 گويا من بزرگ شده ام مادر

 باورمي کني؟

.

.

 

 

 دو)

  ببين!

 قانون بازي اينست:

  من بازيچه ي تو

 تو بازيچه ي من

 حالا از اول

 مي آيي؟

.

.

 

سه)

  براي اوقات

 سر رفتگي حوصله مان

 بجز عاشق شدن

 فکري بکن

.

.

 

چهار)

 يکبار در ميان

پيدايت مي کنم

پيدايم مي کني

سک سک!

و بازي چه آسان

تمام مي شود

.

.

.

.

.

 

 

 

 

پنج)

 

يادم بماند که

پ ن:زمین هنوز گرد است و درحال حرکت.

+ نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 و ساعت 14:53 |



"چه کاريست؟

: بازي با حريفي که 

 

 مي داني بازنده اي!"

 

درچشم هاي روزگار

سرد

نگاه مي کنم
پ ن :  بازي کرده ام تا تو خوشحال شوي نه رغيب سر سختت که حالا هيچ خبري از تو نيست.

پ ن:شايدم هم باشد ، براي يافتنت به سراغ رغيب هاي سرسخت تر از من بايد روانه شوم

پ ن:حالا که بزرگ شده ام   حريــــــــــــــف؟





========================




نتيجه!

 

               هر چه بيشتر فکر مي کنم

               کمتر به نتيجه مي رسم:

               نوشته ها را خط مي زنم

               خلاصه تر و خلاصه تر...

               تا جايي که به صفر مي رسند

               حرف هاي ناگفته ام...


پ ن : نتيجه هنوز همان 1 بر صفر است
+ نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 14:0 |



جايي از زمان،


          در يک نا آگاهي مطلق،

         همه چيز خاطره مي شود :

           آن باراني

          آن کتاب،..

          آن مجادله ي کوتاه و آن خنده ها

          که تا آمديم از ته دل ،به بودن يا نبودنشان شک کنيم،

          گذشته بودند...
در فکر اينم که باز ميشود برگشت




===========================
 

خبر ها بيمارند

بيمار

بيمار

هيچ خبري خوب نيست

 پ ن : و چون خبر آمدنت خوشحالم کرد و بعد يادم آمد زياد آمد بودی


===========================




زير نور لرزان شمع

 

مشکلات يکديگر را تماشا مي کنيم

 چشم هايمان را باريک مي کنيم و دل مي سوزانيم  :

"درست مي شود" !

 

و چشم مي دوزيم به دور تر ها

آنجا که هيچ شمعي هنوز

 نتوانسته

روشنش

 کند

پ ن :هنوز نمیدانی چه شده ؟ چه چیز درست میشود؟
 پ ن :بی خود سفره دلت را پهن نکن    درست می شود.



=============================





اين روزها

 

                    حرفي

                    براي گفتن

                    ندارم

                    همچنان

                    که دليلي

                    براي سکوت!


پ ن :سکوت کرده بودم !یادت نیست!شکستن سکوت را چه؟
پ ن : حرفی برای گفتن نیست !سکوت هم نمی کنم نهایت کار انجام خواسته هایت می شود
 
خدا پشت و پناهت



===============================



حکايت دل

تمام واژه هارا جمع هم کنم
چه حکايتي از دل خسته
که هرچه بگويم
تمام نميشود شرح اين دلتنگي
قصه ي هزار و يک شب ِ شيدايي و جدايي
چه بگويم
سوخته  دل و جانم
بر باد رفته  خاکستر ِ يادم
شب بي فانوس و ستاره
کوچه ي بي مهتاب
دل بي مجنون و ليلي
ديده هاي پر آب
چه بگويم از دل غمگين
دل در حسرت نگاهي سوخت
چشم با بي وفايي ها ساخت

و اين حکايت همچنان باقيست ....



=============================




                   جنگ نابرابر

ميدانم جنگي نا برابر ست

غارتگري چشم تو ،از دلم ُ

استقامت عقل ، از عاشق شدنم

چاره اي نيست

گناه گريز بيش از شکست است

تا سقوط نهايي ، در ميدان ميمانم





===========================


       
               رخ بنما

دلگيريهاي من تمامي ندارد

وقتي راههاي به تو رسيدن

همه گم شده است

ميان وسوسه هاي من و خستگي هايم

رخ بنما

دل عجيب تورا ميخواهد .

 

                                                                                              شباهنگ

===============================


کوتاه نوشت

حل کرده ام تورا

ميان آب دلتنگي

يا حل ميشوي و تمام ميشود اين درد

يا سر ميکشم و جاري ميشوي در رگم

                                                                                             شباهنگ

+ نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390 و ساعت 5:40 |

براي خودم مينويسم ....


نه براي  تـــــــــــــــ و  ..!

از غصه هاي ميان کلمات ....

از فاصله هاي سنگين دو   پاييــــــــــــ ز..

از همين انضباط فصل هاي مساوي....

وقدم هاي غير موازي اعتراض ..

که از روي خط هاي شکسته عادت...

                                            بي   تـــــــــــــــ و ...

                                                                               عبور ميکنند....!

پ ن : خاطراتت ،  شیرینی سفرم را تلخ کرد.
          




=================================




هيــــــــــــــ چ تفنگ عاقلي ....

شکاري را که از چنگ زندگي گريخته ..

نشانه نمي رود....
                                                                    کفتـــــــــــــــ ار است که ..

                                                                                نيمه شب ...

                                                    دنــــــــــــ دان در تغفن لاشـــــــــــ ه فرو مي برد..!





=================================


من در جستجوي....


قطعه اي از آسمان پهناور هستم ...

كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد...!



پ.ن : کم رنگ مي شوم ...

روز به روز...!


+پ.ن: آسمان هم مي خواهد مرا از ياد ببرد




+ نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 و ساعت 20:15 |






50+0


من مرده ام ...
با يک سقوط ....
که تمام استخوان هايم را شکست...
و جنازه ام را به قعر دره اي دور افتاده انداخت
که هيچ گاه پيدايش نخواهي کرد !

و من ...
به خدايم نرسيده ام ...
که سقوط را در خواب هايم مدام تماشا مي کنم !


+ مي خواهم فراموش کنم اين زمين را ...
   و تنفرم را از هر آنچه در زمين است !

+ تو هنوز هم حال بدم را نفهميدي ؟




=========================





نگاهت رنگ بي اعتنايي مي دهدُ...
صدايت بوي تمسخر...!

گوش کن ...
آوازه ي دلت حتي تا اينجا هم مي آيدو من ...
از انتشار اين صداي خوف ناک بيم دارم ...!


+ تو تحمل منِ بي تحمل را نداري !
   من تحمل کم  تحملي هايت را !

+ عشق روزي از ميانمان گذر کرد ...
   رفت تا آنسوي دنيا ...
   حالا...
    فقط يک اسم با خود حمل مي کنيم !

+ حالا فهميدم که تمام حرف هايت
   کنايه اي بود براي رد کردنم !

خ.ن: خنده ات می آید؟
       بخند آنقدر که زیر پایت علف سبز شود گوسفند


=========================





          پروفايل





امروز دلم كه برايت تنگ شد ....

سرچ َت كردم ...

دلم مي خواست وقتي صفحه ي اصلي پروفايلت را باز مي كنم ...

به چيزي غير از اين ها بر خورد كنم ....

                                              .....!
خ.ن : چه چیزهایی در پروفایلت دیدم
تازه فهمیدم که اصلا نشناختمت
پروفایلت اثبات خیانتت شد
خائن دوغگو




=========================


اگر از درد این دل با خبر بودی ....
امروز...
      به بی ادبی محکوم نمی شدم ....!


پ.ن : تو نباشی ...
        من ...
        نباشم بهتر است ...!

پ.ن : راستش من دلم از فولاد نیست ...
        کمی...
        نگاهش کنید ....!

پ.ن : می خواهم احساس هایم
        را بگویم ...
        خوب یا بد ...
        می توانی بروی و گوش ندهی ...!


====================================



http://img.tebyan.net/big/1389/07/19241879416620669166195441011613313645101.jpg


      ياد آن روز..

 

آن روز يک روز خاص نبود

يک روز معمولي پاييزي بود

يک روز معمولي که باران هم مي باريد!

روزي که از عشقت سيراب شدم

روزي که "من" و "تو" شکل "ما" بود

روزي که چشمانت را به من بخشيدي


دستانت را..

مهربانيت را..

و من زندگانيم را به تو بخشيدم!

آن روز از لبانت عشق نوشيدم

و در آغوشت زندگي کردم

همان روز معمولي پاييزي که باران هم مي باريد!

روزي که من بودم..

تو هم بودي..

وديگر هيچ نبود

هيچ

حتي شرم!!






===================================


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQKmjv7YajAs3GyPDWtdisYUXdyXnJfyDYx5SVTc9hoBRG74kaikTCIGYA


باران نمي شوم

که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد

تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.

ابر مي شوم

که از نگراني يک روز باراني

هر لحظه پنجره را بگشايي

و مرا در آسمان نگاه کني...

+ نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390 و ساعت 3:5 |


http://www.vahe.tk/wp-content/uploads/2010/12/bridge.jpg



چه کسي شهادت مي‌دهد؟
پاييز مسافر بود

من تا آسمان را نگاه کردم، تا ساعتم را کوک کردم

من تا گل‌هاي پيرهن را از رويا و روز و شب رها کردم

رفت

چه کسي شهادت مي‌دهد:

که من دوستش داشتم

و کبوتران مي‌توانستند بي‌دغدغه و بي‌دانه در دستانش پناه بگيرند

کسي باور نمي‌کند لبخندش مي‌توانست

پلي باشد که جمعه را به همه روزهاي هفته

پيوند بزند

از اين جمعه به آن شنبه . . .


==================================



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSGhmfOiIhjUrubazvT5fdRq5y6TfrFlNTdjVIE45KDc5VXFwyp0A



چه فرقي مي کند.....


وضع ما در گردش دنيا چه فرقي مي کند

زندگي يا مرگ، بعد از ما چه فرقي مي کند

ماهيان روي خاک و ماهيان روي آب

وقت مردن، ساحل و دريا چه فرقي مي کند

سهم ما از خاک وقتي مستطيلي بيش نيست

جاي ما اينجاست يا آنجا چه فرقي مي کند؟

ياد شيرين تو بر من زندگي را تلخ کرد

تلخ و شيرين جهان اما چه فرقي مي کند

هيچ کس هم صحبت تنهايي يک مرد نيست

خانه من با خيابان ها چه فرقي مي کند

مثل سنگي زير آب از خويش مي پرسم

مدام ماه پايين است يا بالا چه فرقي مي کند؟

فرصت امروز هم با وعده فردا گذشت

بي وفا! امروز با فردا چه فرقي مي کند


===============================


      معتاد
در تـــــو

هــــزار مزرعـــه خشـــخاش تازه است.

آدم

به چشم هاي تو معتاد مي شود ...



===============================

http://img.tebyan.net/big/1387/03/9816011710619724611441672716022511311163124.jpg


        وقت رفتن است
وقت رفتن است

همه وسائل را جمع کردم

به جز صندلي تو

شايد وقتي بر مي گردي


خسته باشي...


===============================



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTImajsZZsAgQShH32O-GuYE81pb8m4YECKE8FxD1KXMUkiRhEe&t=1


سايه

سايه ي خسته ي عمرم يک شب

با من گفت:راه را مي داني؟

من به او گفتم:

تا چه راهي باشد.

نيشخندي زدو گفت:

تو به سر منزل مقصود از اين ره نرسي?

راه تو بيراه است?

رهروي نيست در اين وادي حيرت که تواش بگزيدي.

مرو اين ره? باز آي?

زندگي کوتاه است.

گفتمش راه تو چيست؟

گفت با من آرام?

راه پر رهرو و اين خيل عظيم..................

من کمي خنديدم

بعد گفتم با او:

مي فريبد? چون تو اين راه مرا هم گاهي.

هر رهي طي کني ?اما?روزي?

مي رسي آخر خط

و در آن لحظه که بايد سفر آخر خود ساز کني?

باز هم خواهي گفت:

زندگي کوتاه است..................

===================================

http://fc06.deviantart.com/fs30/f/2008/108/6/9/69ff228c782c2ab2c2817bf5d6de64c9.jpg

دل من تنها بود
 دل من هرزه نبود
 دل من عادت داشت
 که بماند يک جا
 به کجا؟
 معلوم است
 به در خانه ي تو
 دل من عادت داشت
 که بماند آن جا
 پشت يک پرده تور
 که تو هرروز آن را
 به کناري بزني
 دل من ساکن ديوار و دري
 که تو هرروز از آن مي گذري
 دل من ساکن دستان تو بود
 دل من گوشه يک باغچه بود
 که تو هرروز به آن مي نگري
 دل من راديدي؟
 ساکن کفش تو بود
 يادت هست؟
+ نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 و ساعت 14:26 |


http://bahar-20.com/pichak/albums/userpics/10001/14~1.jpg


فرصتي نمانده است
بيا همديگر را بغل کنيم
فردا
يا من تو را مي‎کشم
يا تو چاقو را در آب خواهي شست
همين چند سطر
دنيا به همين چند سطر رسيده است

به اينکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنيا نيايد بهتر است

اصلا
اين فيلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوي پوست پشت ويترين
پلنگي شود
که مي‎دود در دشت‎هاي دور
آن قدر که عصاها
پياده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمين...
زمين...


نه!
به عقب‎تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست‎هايش را بشويد

در آينه بنگرد
شايد
تصميم ديگري گرفت

==================================



http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRSWjYubjyhvHQB7E7vELehH8qjYEDw3gloyqi_hzGkm0VNu8KYXw



خيانت


خيانت کردي

چه آرام

به دلم

دل _ پر دردم

و دلم را

چه آرام با نگاهت

بردي

ياد تو مي ايد

روز اول

در نگاهت موج ميزد

صورت پنهان ـ من

ميگريختم

من از احوال تو

و از

چشمان _ تو

که مهم بود برايش

صورت زيباي من

چشمانت را به خاطر دارم

همچو قلبت

که پر از جرم بود و

خيانت

دست در دست تو دادم

و دلم جاري شد

بر نبض نگاهت

چه اميدوار به سويت پر زدم

و شدي

تو شدي

پروانه ي قلب _ من

ياد داري آن روز را

روز تلخ آن خيانت

که چه آسان در نگاهت

شده عادت

من گرفتار _ خيانت شدم

و شدي

تو شدي

قاتل من

قاتل _

دل _ من

هيچگاه فراموش نکردم

فراموش نکردنت را

و شدي

تو شدي

فراموش _

خاموش من

تو برو

از دل _ من

تا بگويم که چه دلتنگ شده

اين دل من

کاش در چشمان _ تو گم ميشدم

کاش پيدا پنهان ميشدم

تا نبينم خائن _ جانم شدم

تو خيانتکار

خائن شدي


==================================



مطمئن باش و برو?

ضربه ات کاري بود?

دل من سخت شکست ?و چه زشت?

به من و سادگي ام خنديدي.

به من و عشقي پاک?

که پر از ياد تو بود?

و خيالم مي گفت?تا ابد مال تو بود.

تو برو تا راحت تر ?

تکه هاي دل خود را

آرام سر هم بند زنم....................


==================================



http://s1.picofile.com/file/5948634315/P11.jpg



 
از خوشي ميگويم

که تمام خوشي ام از اوست

از خوشي ميگويم

که تمام گفتنم از اوست

من به تو ميگويم

و چه زيبا سخني که از اوست

من به تو ميگويم

من تو را ميبويم

من ز تنهايي خود ميگويم

من تو را ميگويم

که چه زيبا رفتي

تو چه زيبا رفتي

رفتنت جادو بود

رفتنت بي آغوش

رفتنت....

آه از رفتنت

تو مرا ميراندي

ياد تو مي آيد؟...

تو مرا ميراندي

که چرا من هستم

که چرا من با تو

با صداي تو چرا من مستم

من تو را ميخواندم

که تمامي وجودم از توست

تو مرا ميراندي

که عشقي نباشد هرگز

که نباشد عشقي!

من تو را ميخواندم!

بي اختيارم کردي!

بي اختيار

راندنم بي اختيار شد

همچو ماندنم...!

من چه رام تو شدم

تو چرا بي پرواز

تو چرا بي پرواز!

بر بام جدايي رهايم کردي

تو رهايم کردي...

و ندانستي تو

بال هايم را به اسيري بردي

تو شدي بال من

بي آنکه بداني بي بال رهايم کردي

تو رهايم کردي
.
.
.
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRbqoNpTdb0ET0po6duOjibRB89aXQ0tCLi2z6orH8a9d-mDALk





==================================






http://spe3d.persiangig.com/image/new2/clip%206/0000054.jpg


دلبستگي


در اوج دلبستگيم

به او

گفتم:

هيچگاه ترکم نکن

که

هيچگاه ترکت نخواهم کرد

 گفت:

فراموشت نخواهم کرد

حتي اگر

فراموش شوم

تو به من گفتي که تا ابد

تا هميشه

با من خواهي ماند

گفته هايت را هيچگاه فراموش نميکنم

همانند خاطراتت

چشمانت

دلت

هيچگاه فراموشت نکردم

فراموش نکردنت را

با اينکه

فراموش شدم

من

فراموش

شدم

==================================


اري
ميز خانه من چهار پا دارد
هر چهار پايي که حيوان نيست
که شايد
ميز است يا سنگ
يا که ادمي و مي خزد در زير پاي ادمان
و خود را چه حقير ساخته
تا که
نام ادمي را از او بر گيرند
چون که دل شکسته
چون نشنيده
زمزمه هاي من را
که مي نوشتم روي دستانم هر روز
تا سوال استادم را باز به غلط
از روي تقلب بگويم
خدا يا عــــــــــــــشـــــــق؟
و من مي گفتم حـقيـقــت


==================================




 پنج وارونه چه معنا دارد ؟! (..؟؟.. )  
 
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد
 

================================== 

 

چه شد...؟

 

 

 

آه که چقدر ساده بودم

 

 

آن زمان که گمان کردم

 

 

خدا گوشه ایی از آسمانش را برایم گشوده

 

 

و بهترین فرشته اش را به پیش من فرستاده

 

 

آری من در تمام این مدت نگاهم به آسمان بود

 

 

ولی هیچ چیزی از آسمان سقوط نکرد

 

 

نه برای من نه برای ........

 

 

اما باز هم نمیدانم

 

 

که چه شد ؟

 

چه شد که من درتصورات بچگانه ام

 

یا بهتر بگویم احمقانه ام

 

تو را آسمانی پنداشتم

 

====================================

 

دیشب

 

دیشب به سرم زد که خدا را بکشم

 

بر بوم خود عرش کبریا را بکشم

 

با پالت احساس و قلموی نیاز

 

رفتم !که خدای اغنیا را بکشم

 

کشتی بکشم درون دریای سیاه

 

بر عرشه عشق ناخدا را بکشم

 

در دهکده جهانی سرد و کثیف

 

تصویر ظریف کد خدا را بکشم

 

با این همه تزویر و دو رنگی و ریا

 

من امده بودم که چه ها را بکشم

 

قهر است خدا با دل من میدانم

 

باید بروم نازخدا را بکشم...

 

 

====================================

 

نیا باران !

 

نیا باران زمین جای قشنگی نیست!

نیا باران زمین جای قشنگی نیست!

 

من از جنس زمینم ،

خوب می دانم که گل   در عقد زنبور است

اما یک طرف سودای بلبل  ،

یک طرف بال و پر و  پروانه را هم دوست می دارم ،

نیا باران

پشیمان می شوی از  آمدن،

زمین جای قشنگی نیست ،

در ناودانها گیر خواهی کرد،

من از جنس زمینم ،

خوب می دانم

، که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

، در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

، در اینجا فال حافظ را به فال  کولیان در به در اندازه می گیرند

نیــــــــــا باران زمین جای قشنگی نیست... 

 

====================================

 


اثري از کيوان هاشمي به ياد فريدون فروغي که روانش شاد باد.

کوک کن ساعتِ خويش !
             اعتباري به خروسِ سحري ، نيست دگر
                     دير خوابيده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خويش !
                  که مـؤذّن ، شبِ پيـش
                           دسته گل داده به آب
                                     و در آغوش سحر رفته به خواب ...
کوک کن ساعتِ خويش !
                 شاطري نيست در اين شهرِ بزرگ
                                  که سحر برخيزد
                               شاطران با مددِ آهن و جوشِ شيرين
                    
                               دير برمي خيزند
کوک کن ساعتِ خويش !
                که سحر گاه کسي
                       بقچه در زير بغل ، راهيِ حمّامي نيست
                               که تو از لِخ لِخِ دمپايي و تک سرفه ي او برخيزي
کوک کن ساعتِ خويش !
          رفتگر مُرده و اين کوچه دگر
                   خالي از خِش خِشِ جارويِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خويش !
             ماکيان ها همه مستِ خوابند
                        شهر هم . . .
                             خوابِ اينترنتيِ عصرِ اتم مي بيند
کوک کن ساعتِ خويش !
             که در اين شهر ، دگر مستي نيست
                      که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از ميکده برمي گردد
                                 از صداي سخن و زمزمه ي زيرِ لبش برخيزي
کوک کن ساعتِ خويش !
                 اعتباري به خروسِ سحري نيست دگر ،
                                          و در اين شهر سحرخيزي نيست
                                                           و سـحر نـزديک است .....

+ نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 و ساعت 0:39 |

 

 

 


      دل تو


دست در دست تو دادم

ياد داري آن روز را

در نگاهت جان دادم

من به تو جان دادم

و ندانستي تو

چه ندا سر دادم

من به تو دل دادم

و دلم را بردي

به تماشاي دلت

من دلت را ديدم

که به  شوق دل من ميلرزيد

من دلت را ديدم

و ندانستم که چرا ميگريد

من تو را سر دادم

واژه ها از پس هم مي آمد

ياد تو مي آيد؟

روز اول

دست من ميلرزيد

از صداي شکست عهد تو

دست من ميلرزيد

و ندانستم من

که عهدت ماندني نيست

تو به من قول دادي

ياد داري آن روز تلخ را؟

تو به من قول دادي

و دلم را به اسيري بردي

تو به من قول دادي

که ترکم نکني

پس چه آمد به سر من

 

========================================

 

تنهايي

 

تنهايي ام را   

 پرنده اي مي نوازد،

زير شيرواني خانه اي که هيچ وقت روشن نيست.

من هنوز منتظر نيامدنت هستم!

 

=========================================

 


هنوز هم دروغ هايت را باور ميکنم،

وقتي که

         از حنجره سيصد پرنده مهاجر فرياد مي کني!

اصلا چيزي تغيير نکرده

 و من يک صبح

از خواب تو بيدار خواهم شد

 

========================================

 


 شعري از کتاب مقدس ابراهيم
 

براي خاموش کردن آتش خانه تان

به آتش نشاني زنگ نزنيد

به هيچ کس خبر ندهيد

مرا به آتش بياندازيد

من ابراهيم ام

ابراهيم اکبري ديزگاه

خانه تان گلستاني خواهد شد. که در آن نيمکتي  خواهد بود براي نشستن و حرف زدن.


 

ابراهيم اکبري ديزگاه

+ نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت 23:37 |


  

 

   تقديم به تو که مي داني عبارت از چيست؟

 

چرا ديگر دوستم نداري؟
 

                                       

چرا ديگر دوستم نداري

 

چرا ديگر دوستم نداري

 

چرا ديگر دوستم نداري

 

چرا ديگر دوستم نداري

 

چرا ديگر دوستم نداري

 

...

 

 

طوطي آخرين جمله ام را شنيده بود

 وقتي داشتم با تلفن حرف مي زدم.

 

 


========================================

 


فکرهاي باکره ام

در آلودگي بستر نگاهت
مورد فجيع ترين تجاوز قرار گرفته اند

عوطه مي خورم در هذيان هاي ذهن پريشانت

دست از جوانيم بردار

روزهاي با تو بودن را عوق مي زنم

ديگر نقاب ز چهره بينداز

گلويم

پر شده از يک حنجره فرياد

فريـــــــــــــــــــــــــــاد

فريــــــــــــــــــــــــــاد

.

.

.

راستي راه خانه ات را گم کرده ام

نشاني بده

شانه امني را قرار بود برايم بياوري

به من بدهکاري

خاطرت که نرفته؟

 

========================================

 

 

نقطه اي ندارم تا بگذارمش کنار اسم تو و بروم سر خط !!

علامتهاي تعجب هم خسته شدند از بس تعجب کردند...

علامت سوال را هم نمي شه کنار اسم تو نشاند .. تو براي هر سوالي جوابي در آستين داري..

و ديگر آنکه در انتهاي داستان سوالي باقي نمي ماند !

ويرگول هم براي مکث است ? و من آنقدر مکث کرده ام که بازيگران اين داستان صحنه را ترک کرده اند...

تو را چگونه تمام کنم ؟؟

فهميدم !!!

کنار اسمت ? يک ضربدر مي کارم ! و کنار ضربدر نام" او " را مي نويسم و يک علامت تساوي قرار مي دهم

تا معادله ي " تو " و " او " قابل حل باشد ...

و در کنار تساوي مي نويسم :

" پايان داستان من...! "

 

 

======================================

 

نترس

 


نه نترس

ديگر عاشق نمي شوم

ديگر حوصله غزل سرودن ندارم

ديگر بي بهانه باران نمي بارم

ديگر طعم آغوشت را نمي خواهم

من نبودنت را با يک سرنگ

در رگهايم جاري مي کنم

دوريت را هر شب

پيک به پيک سر مي کشم

هق هق دلم را

زير آتش سيگار پنهان مي کنم

نبودنت در من جاريست

 

=====================================

 


آنقدر به اين روزهاي تلخ عادت کرده ام...

که وقتي لبخند ميزنم قلبم تيـــــــــر ميکشد...

بيچاره دلم...

چقدر زود عادت ميکند به نبودن هر آنچه ميخواست...

 

 

========================================

 


کفش هـــايت بوي ِ رفتن مي دهند

چه اصراري به اســارت ؛ چه اصراي به صبوري . . .

چه اصراي به دلم ؛

بي وقفه برو و بي وقفه کم مي شم

نبودتم مثـــل ِ بودنت عـــادت مي شه شکـ ــ ـ نکن ! . . .


 

 ====================================

 

ديگر

شمال بروي

جنوب بيايي

از غرب طلوع کني

از شرق غروب

شق القمر کني

يا در آتش گلستان بيافريني

ديگر فرقي ندارد

طعمت از خاطره ام پاک شده

چمدان دوست داشتنت را برايت پس مي فرستم

از راهي که آمدي برگرد


 

======================================



امروز دوباره دلم شکست

...
از همان جاي قبلي
...!

کاش ميشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي.....

کاش ميشد فرياد بزنم: "پايان"

دلم خيلي گرفته ...

اينجا نميتوان به کسي نزديک شد!
آدمها از دور دوست داشتني ترند


========================================


کاش فلج شوي

نه !

قطع نخاع کامل

    عاشقانه تر است


جوري که

روي يک ويلچر هم

 نتواني خودت را

 راه ببري

دوست دارم گردنت هم يک طرف بماند

کاش با قطع نخاع اِم اس (MS)* هم بگيري

آن وقت شايد سراغي از من بگيري !

به ملاقاتت که مي آيم

تو را عق زده اند

عشاق عاشقت !

روبرويت مي نشينم

سيگار روشن مي کنم

ديگر نمي تواني بگويي

حالم از سيگار به هم مي خورد

با تو حرف نمي زنم

کاغذي بر مي دارم

و رويش مي نويسم :

ازت متنفرم
+ نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه چهارم بهمن 1389 و ساعت 0:2 |



درها اگر بسته بود

پنجره را باز گذاشته بودم براي برگشتنت

باورم نبود

مرغي که از قفس  پريد

ديگر بر نمي گردد...



=========================================

لطف مرگ

 
عاقبت يک روز

ديوار خواهي ساخت

مقابل برهنگي هاي صداقتم....

و به تبعيد مي کشاني،

عطر تنم را پشت اين ديوار...

بودن را تمام شده مي دانم

و خو مي کنم با نبودن ها..

اينجا آغاز راه ديگر يست....

و من دستان سرد شيطان را

 باز نخواهم فشرد...

و لطف مرگ در اين خواهد بود...


========================================


ديگر کاري از شايد ها بر نمي آيد

وقتي

تمام ِ زندگي

بر پايه ي بايد مي چرخد...

بايد از من دل بِکَني

بايد خوابت را نبينم ديگر

بايد ضمير اين شعرها هميشه غايب بماند

بايد

بايد

بايد

.

.

.

لعنت

به قيدي

که همه ي زندگي مان را به هم ريخت...


 

=========================================

 


چشم هايم را مي بندم

چشمهايت را ببند

تا لااقل پشت پلک هايمان

با هم

زندگي کنيم...


 

============================================ 

 

هر

روز صبح

نعشم را دريا تشييع مي کرد

 آن روزها  که منگنه شده بود

روياي ِ تو

به دختري که بي گدار به آب زده بود

 

اداي ِ ماهي ها را در   مي آوردم

  غافل از آنکه

هر شب خواب ِ پري دريايي مي بيني

 

مي بيني؟

 حتي تُنگ مي تواند يک نفر را شاعر کند

آنقدر که هر روز روي ِ دست هاي ِ دريا تشييع شود...

 

==============================================

بخند

بلندتر بخند

جدي نگير افتادن هايم را

تلو تلو خوردن هايم را

و اين کلاهي که به سرم زار مي زند

 بخند

بلندتر بخند

دلقک شده ام که بخندانمت...

 

 

=============================================


مثل هاي بي رحم


آدم شدم !


تا به تو برسم

كوه غرور شدی

تا به من ...

كاش ،مثل ها ، خرافاتی بیش نبودند ...

===========================================

 

 
http://smspk.kalpoint.com/modules/wallpapers-submit/images/Alone-Wallpaper-1277819854.jpg

فقط سكوت ميكنم

 و به ثانيه ها كه پشت پنجره پژمرده ميشوند خيره ميشوم !

و در اغاز دلتنگي طاغچه، عكس نگاهت را ميخ ميكنم.

بايد سالها به اين عكس زل بزنم،

       ديريست اما زود ميرسد!!!!!!!!!!!

 

http://fsa.zedge.net/content/6/1/5/5/1-3487659-6155-t.jpg

احمد یزدانی

=================================================== 

 

طعنه های شور

شبگرد شعرها، تو که تردید می کنی
من را به عمق فاجعه تبعید می کنی

کوچه هزار بار ورق خورد و باز هم
غم را کنار پنجره تشدید می کنی

شلیک چشم های تو تیر خلاص بود

خودکامه حکم کردی و تأيید می کنی؟!

من چندمین اسیر تو هستم که می کُشی؟

شاید دوباره خاطره تجدید می کنی!
 
با طعنه های شور همین زخم کهنه را
تا روز مرگ آینه تمدید می کنی

 

===========================================


لبخند شما به ما اکيدا ممنوع!!

يا زمزمه ی وفا اکيدا ممنوع!!

از جانب ديگران خس و خار آزاد!

يک شاخه گل از شما اکيدا ممنوع!!

سهم همه کس هزار حنجر فریاد

از حنجر ما صدا اکیدا ممنوع!!

از هر طرفی که می روی می بینی؛

یک تابلوی - کجا؟ اکیدا ممنوع!!-

می ترسم از آنکه پیش روی نفس هامان

 روزی بنویسند: ورود هوا اکیدا ممنوع!!

============================================

 

مثل ِ همان سِرُمي که سرپا نگهم داشت بعد از افتادنت

دارم تمام مي شوم

و درد ملافه را

تا روي ِ چشم هام مي کشد

جهان سردخانه اي شد

بعد از رفتنت

فقط پدر

باور نمي کرد

که مدام پتو را مي کشيد روي شانه هام...


+ نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه هجدهم آذر 1389 و ساعت 18:40 |


دربسته باز نمی شد


http://no-words.com/blog/images/once.jpg



چه بیهوده در انتهای چشمان من


درامتداد آن دربسته انتظاری نشسته بود

.
و شب چگونه دررویایی بی رحمانه

کاش آن شب که باد می پیچید


تا تمام انتظار چشمانم را
به حسرتی تبدیل کند

دربسته

باز نمی شد

((مریم تاجیک))


============================

عشق چیست؟

عشق چیست؟

اگر سی سال پیش پرسیده بودی

از هر آستینم برایت

چند تعریف آماده و کامل

که مو لای درزش نرود

بیرون می‌کشیدم


در این سن و سال اما

فقط می‌توانم دستت را

که هنوز بوی سیب می‌دهد بگیرم

و بازگردانمت به صبح آفرینش


از پروردگار بخواهم

به جای خاک و گِل

و دنده ی گمشده‌ی من

این‌بار قلم‌مو به دست بگیرد

و تو را به شکل آب بکشد

رها از زندان پوست

و داربست استخوان‌هایت

و مرا

به شکل یک ماهی خونگرم

که بی‌تو بودنش مصادفست

با هلاکت بی برو برگرد.

« عباس صفاری »


=============================

باران


وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رؤیای فراموشیهاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشیهاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید :
"گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است "

                                                                       « حمید مصدق »


==============================

کلاغ دیوار نشین حیاط

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!


از جایم بلند شدم،


پنجره را باز کردم


و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!


شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط


چه صدای قشنگی دارد!


فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون میخندیدم!


فهیدم که عشق،


آسمان روشنی دارد!


رو به روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم،


دستهایم را به وسعت «دوستت می دارم» باز کردم،


و جهان را در آغوش گرفتم 
+ نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و یکم آبان 1389 و ساعت 17:29 |
 
 
درد یك پنجره را پنجره ها می فهمند


معنی كور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند
 
==========================

اما باور کن ...
 
 
گفتند ستاره را نمی توان چید ...


و آنان که باور کردند ...

برای چیدن ستاره ...


حتی دستی دراز نکردند ....


اما باور کن ...


که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم ...

 
و هر چند دستانم تهی ماند ...


اما چشمانم لبریز ستاره شد .


====================================
 
دوباره کم آوردم

 

سرم را بالا می گیرم


به آسمان خیره می شوم تا قطرات اشکی که با سماجت می خواهند


از چشمانم بیرون بزنند ، پس بنشینند ...


امـــا ... نمی توانم !


بالا خره توانم از بین می رود و اشکها یک مرتبه

صورتم را خیس می کند ...


دوباره کم آوردم


=========================
سوت و کوریم


خب که چه؟!

چند هزار کیلومتر آن طرفتر زندگی کنی

بچه دار شوی

پیر شوی

و تمام
و من نیز تمام عمر در گوشه ی خودم

با خیال بازیگوش تو

- که قصد پیرشدن ندارد-

تنها بمانم

و تمام

کجای این بیهودگی نامش زندگی است؟!

اگر قرار بود اینگونه تمام شود پس خاصیت عشق چه بود؟

هرچه در باره ی اکنونت می اندیشی محترم

اما اگر دروغین نبودی

- که نبودی-

پس سرنوشت تو هم به اندازه ی من بی ریشه است


========================
انتظارش را هم ندارم


همیشه یکی هست
که انتظارش را هم ندارم
اما همان تیری است که به هدف می خورد
و دوستی که نباید دوستم باشد
می رنجد و می رود
این بهای دانستن من و خواستن اوست
که هر دو با هم می پردازیم


+ نوشته شده توسط شاهین در شنبه پانزدهم آبان 1389 و ساعت 20:30 |

 

پشت دریا ها 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب 

دورخواهدشدازاین خاک غریب

که درآن هیچکسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

ودل از آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند:

"دورباید شد دور"

 

پشت دریاشهریست که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

 

پشت دریا شهریست   قایقی باید ساخت... 

*سهراب*

+ نوشته شده توسط شاهین در جمعه چهاردهم آبان 1389 و ساعت 12:43 |


Powered By
BLOGFA.COM



دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما